… و آنکه دیرتر آمد

سری جنباند و گفت: «یکی دو کوچه دیگر»

گفتم: «نمی شود نشانی اش را بگویی من خودم بروم؟»

خندید و گفت:

« یا من خیلی یواش راه می آیم یا تو شش ماهه به دنیا آمده ای

و با عصا به ته کوچه اشاره کرد و افزود ««تَهِ کوچه داخل بن بست»»

سرعتم را بیشتر کردم. بن بست دراز را تا به آخر رفتم.

کاش شماره خانه را هم پرسیده بودم. کلی این پا و آن پا کردم تا مسُلم سر کوچه پیدایش شد و جلو اولین خانه ایستاد و موذیانه خندید و با اشاره سر و دست فهماند که بیخود تا ته کوچه رفته ای. تا برگردم مُسلم در زده بود. پسرکی خنده رو در را باز کرد و با دیدن مسلم گل از گلش شکفت. سلام کرد و از جلوی در کنار رفت. وارد خانه شدیم. بازوی مسلم را گرفتم و آهسته گفتم: «اصلا حواسم نبود، سرزده بد نیست؟»

گفت :

«نگران نباش، در خانه محمود برای شیعیان علی (ع) همیشه باز است»

دست در جیب عبایش کرد و مشتی خرما و کشمش درآورد و به پسرک داد. به اتاقی کوچک، ساده و تمیز راهنمایی شدیم. مردی با قبای سفید، مو و ریشی سیاه نشسته بود و قرآن می خواند. سلام کردیم. سر بلند کرد و با دو چشم آبی و بسیار درخشان به ما خیره شد. با دیدن مسلم تبسمی کرد و خواست از جا بلند شود.

گفتم : « خجالتمان ندهید»

جلو رفتم و دست روی شانه اش گذاشتم، اما با وجود فشار دستم از جا برخاست. پیش خودم فکر کردم چقدر رشید است. گفتم : «شرمنده مان کردید»

با صدای پر طینتی گفت: «دشمنتان شرمنده باشد. چه سعادت و افتخاری بالاتر از دیدن روی مؤمن؟»

روبوسی کردیم. آهسته گفت: «مخصوصاً که بوی بهشت هم بدهد»

حرفش به دلم نشست. با مُسلم هم روبوسی کرد و نشستیم. چشمان نافذ و درخشان محمود فارسی مانع می شد که مستقیم در چشمانش نگاه کنم و حرف بزنم. مُسلم سینه ای صاف کرد و گفت:

«در مجلسی بودیم، صحبت شما شد و ماجرایی که بر شما رفته. این آقا مشتاق شد که ماجرا را از زبان خود شما بشنود. ایشان میرزا حسین کاتب هستند و گویا نذر دارند که روایات مربوط به ائمه را بنویسند. حال اگر صلاح می دانید ماجرا را برایشان نقل کنید»

محمود نفسش را به آهی بیرون داد و گفت: «مُسلم جان، شما می دانید که برای هر کسی این ماجرا را نقل نمی کنم، مخصوصاً برای غریبه ها. گوش های نامحرمی هستند که از شنیدن این ماجرا نه تنها اثر نمیگیرد بلکه موجب زحمت هم می شوند»

گفتم: «من غریبه نیستم برادر. اهل ایمانم و مشتاق شنیدن ماجرا. اگر برایم تعریف نکنید، همین جا بست می نشینم»

مُسلم به کمکم آمد و گفت: «شاید کار خداست و ایشان هم واسطه خیر. بلکه آنچه می گویید و می نویسید موجب هدایت دیگران شود»

محمود فارسی بی حرف قرآن را برداشت و رو به قبله نشست تا استخاره کند. خوشبختانه استخاره خوب آمد.

محمود گفت: « من این ماجرا را با زبان الکن خودم می گویم و با شماست که با قلمتان حق مطلب را ادا کنید»

و پس از مکثی طولانی گفت: «اما یک شرط دارم و آن این که حقایق مخدوش نشوند»

گفتم: «حاشا و کلا که چنین شود»

به سرعت قلم و جوهر و کاغذ را حاضر کردم و آماده به شنیدن و نوشتن نشستم. محمود فارسی اشتیاق مرا که دید، لبخندی زد و چنین آغاز کرد:

..... ادامه داستان : من در دهی نزدیک حلّه که مردمش از برادران اهل تسنن هستند ، به دنیا آمدم . دوره نوجوانی را آنجا گذاراندم. دهِ ما بعد از صحرایی بی آب و علف قرار گرفته بود کار ما بچه ها این بود که پیشاپیش به استقبال کاروانیان برویم و با دادن مژده آبادی مژدگانی بگیریم .
یادم نیست آن روز از چه کسی شنیدم که کاروانی بزرگ تا ظهر به دِه می رسد . بلافاصله سراغ احمد رفتم بی آنکه دیگران را خبر کنم . احمد ذوق زده دست هایش را به هم زد و گفت :
« عالی شد . اگر کاروان به این بزرگی باشد می توانیم چند سکه ای گیر بیاوریم . برویم بچه های دیگر رو هم خبر کنیم » .
گفتم:« ولشان کن . دنبال دردسر می گردی ؟ هم جمع کردنشان سخت است هم باید چند سکه ای را هم که
می گیریم قسمت کنیم  »
مشکل راضی اش کردم که از خیر بچه های دیگر بگذرد . تا ظهر وقت زیادی مانده بود از دِه بیرون رفتیم ، و چون فکر کردیم زود به کاروان می رسیم ، نه آبی با خود برداشتیم نه نانی .
ساعت ها راه رفتیم . چند تپه و بخشی از صحرا را پشت سر گذاشتیم بی آنکه غبار کاروانیان را ببینیم . خورشید به وسط آسمان رسیده بود و حرارت آن مغز سرمان را می سوزاند . احمد ایستاد و با گوشه چفیه پیشانی اش را خشک کرد و گفت : « مطمئنی درست شنیده ای ؟ »
گفتم : «‌با گوش های خودم شنیدم »
با آستین عرق پیشانی ام را پاک کردم و فکر کردم کاش چفیه ام را بر داشته بودم . احمد دستش را سایه بان چشم کرد و گفت : « ‌پس کو ؟ جز خاک چیزی می بینی ؟ »
به دورترین تپه اشاره کرد و گفتم : «‌تا آنجا برویم ، اگر خبری نبود ، بر می گردیم . »
زیرچشمی نگاهش کردم . دست هایش را به کمر زد و اَخم کرد و گفت : «‌برگردیم ؟  به همین راحتی ؟ این همه راه آمدیم که دست خالی برگردیم ؟ »
شانه هایم را بالا انداختم و راه افتادم . چون می دانستم هرچه بیشتر بگوید ، عصبانی تر میشود . غرغرکنان گفت : « نه آبی ! نه نانی ! بس که عجله کردی .»
تا به بالای تپه برسیم هلاک شدیم . کمی از ظهر گذشته بود و اوج گرما بود . احمد را میدیدم که چطور پاهایش را از خستگی و تشنگی روی زمین می کشد صورتش سوخته بود و زبانش از دهانش بیرون مانده بود. خودم هم حال و روز بهتری نداشتم . انگار تمام آب بدنم بخار شده بود . ماسه های داغ از لای بند کفش ها پاهایم را می سوزاندند . سرم بی هیچ حفاظی در معرض تابش سوزان آفتاب بود چشمانم سیاهی می رفت . به هر بدبختی بود به بالای تپه رسیدیم . تا چشم کار می کرد بیابان بود و بس . نه غبار کاروانی نه آبادی ای و نه حتی تک درختی . احمد آهی کشید و روی زمین نشست
کفش هایش را در آورد تا شن های داغ را از آن بتکاند
گفتم : « نشین که پوستت می سوزد »
گفت : « تو هم با این خبر گرفتنت ! »
گفتم : « تقصیر من چیست ؟ هرچه شنیدم گفتم . »
خودم هم از خستگی نشستم . داغی شن در تمام بدن و سرم پخش شد.
گفتم : « آخ سوختم »
گفت : « بسوز ! هرچه می کشم از بی فکری توست .»
مشتی شن به طرفم پراند .
گفتم : « چرا این طوری می کنی ؟ اصلا این تو بودی که گفتی از این طرف بیاییم . » و برای اینکه کارش را تلافی کنم .
گفتم : « حتماً بچه ها تا حالا کاروان را دیده اند و یک مژدگانی حسابی گرفته اند»
دندان قروچه ای کرد و گفت : « پررویی می کنی ؟ به حسابت می رسم .»
تا بجنبم ، پرید روی سرم . احمد از من درشت تر و قلدرتر بود ، برای همین قبل از آن که بر من مسلط شود ، زانویم را به سینه اش زدم و اورا به کناری پرت کردم . احمد پیش از آن که پرت شود ، یقه ام را چسبید ، در نتیجه هر دو به پایین تپه غلتیدیم . نمی دانم سرم به کجا خورد که احساس کردم همه چیز دور سرم می چرخد و دیگر چیزی نمی فهمیدم .
به تکان های آرامی به هوش آمدم . انگار سوار شتر راهواری بود که نرم نرم روی شن ها راه می رفت و این شتر و این شتر ، عجب کجاوۀ نرمی داشت . کم کم حواسم سر جاش آمد .
کجاوۀ نرم ، شانه احمد بود که مرا روی دوش می برد . چفیه اش را روی سر و گردنم پیچیده بود . نفسش مقطع و مشت گردنش خیس عرق بود . آفتاب می تابید و ما  در بیابانی هموار پیش می رفتیم . شیطان وسوسه ام کرد که تکان نخورم تا بر ان شانه های نرم و مهربان حمل شوم . فکر شن های داغ و سوزش پاها کافی بود که به خواسته شیطان تن دهم . سایه مان مثل حیوانی عجیب اما با وفا همراهمان می آمد . چشمم که به سایه احمد می افتاد ، دلم آتش گرفت.
دولا راه می رفت و پاهایش را بر زمین می کشید . عجب بی مروتی هستم من !
تکانی به خودم دادم . احمد فوراً مرا زمین گذاشت و به رویم خم شد . صورتش سوخته بود .
چشم هایش سرخ و لب هایش خشک و ترک خورده بود . به زحمت آب دهانش را فرو داد و گفت : « خوبی ؟ »
سر تکان دادم که خوبم . لبخند زد و گفت : « اذیت شدی ؟ »
حالش طوری بود که دلم برایش سوخت . نمی دانم مرا چقدر راه بر دوش حمل کرده بود ، اما مهم معرفتی بود که نشا داده بود . چفیه اش را از روی صورتم کنار زدم  و در آغوش گرفتمش و او را با مهر به خود فشردم و گفتم : « حلالم کن »
به پشت خوابیدم . زبانم مثل چوب شده بود .
گفت : «‌طاقت بیاور. »
مرگ پیش رویم بود . گریۀ مادر و به سر زدن بابایم را پیش نظر مجسم کردم . یعنی جنازه ام را پیدا می کنند ؟ ناگهان وحشتی عظیم مرا به لرز انداخت . نکند جنازه ام پیدا نشود؟
گرگ ها ، اگر نیمه جان خوراک گرگ ها شویم ، زنده زنده خورده می شویم . این فکر چنان وحشتناک بود که بی اختیار دست احمد را گرفتم . از نگاهم به منظورم پی برد .
گفت : « نترس ، بالاخره به یه جایی می رسیم .»
گفتم : « کاش زودتر بمیریم . »
لب گزید . گریه اش گرفت . صورتش را میان دو دست گرفت و با صدایی بریده گفت : « بیا توسل کنیم . »
گفتم : « توسل ؟ بی فایده اس . کارمان تماس است .» و نالیدم و مشت بر سر زدم .
احمد گفت : « نا امید نباش . خدا ارحم الراحمین است . به داده بنده اش می رسد . »
احمد درست می گوید . به هر حال از هیچی که بهتر است گفتم : «‌ای خدا ... »
چشمانم را از بی حالی بستم و فکر کردم اگر صدای احمد به گوش خدا برسد و بخواهد او را نجات دهد ، من هم نجات پیدا می کنم
احمد گریان می گفت :
« خدایا ، خداوندا ، تو را به عزّت رسول الله قسم که ما را از این وضع نجات بده . »
با چنان سوزی  نام حضرت رسول (ص) را می برد که دلم به درد آمد و بغضم گرفت . یعنی ممکن است این استغاثه که به عرش برسد و خدا فریاد رسمان  شود ؟
بالاخره احمد هم از صدا افتاد  نگاهم به آفتاب بود که مثل سراب می لرزید و نور کور کننده اش را بر ما می تاباند .
کاش زودتر غروب کند تا لااقل در خنکای شب بمیریم این آخرین غروب زندگی ماست و چه زندگی کوتاهی ! فقط سیزده سال . به نظر می رسد اگر مؤمن تر از این بودم ، اگر منتظر سن تکلیف نمی شدم تا برای رفع تکلیف نماز بخوانم شاید خدا کمکم می کرد . دلم از خودم و خانواده ام گرفت ، مخصوصاً از پدرم . با آنکه به ظاهر سنی متعصبی بود اما در تعالیم دینی ام کوتاهی می کرد .
هر وقت می گفتم نمازم کامل نیست و فلان مسأله را نمی دانم،می گفت حالا بعد،وقت داری...
من که تا آن وقت به یاد خدا نبوده ام ، پس چه طور توقع داشته باشم که خدا به دادم برسد ؟
در دل گفتم : « یا الله العفو ، العفو ... »
ناگهان بر تپه ای دوردست دو سیاهی دیدم . چشمانم را ریز کردم و دقیق شدم . نه ، این سراب نیست . سیاهی ها به سمت ما می آمدند . چشمانم را بستم و سعی کردم افکارم را  متمرکز کنم . باز نگاه کردم ، نه سراب نیست . محو نشده اند ، بلکه به وضوح دیده می شدند و هرچه پیشتر می آمدند ، بزرگ تر می شدند . باید احمد را هم خبر کنم . اگر او هم آن ها را ببیند ، پس حتماً واقعی هستند و نجات پیدا می کنیم . احمد را صدا کردم اما صدایم از شدت خشکی گلو در نیامد.
شاید از حال رفته بود سعی کردم دستش را بگیرم که ناگهان از وحشت بر جا خشک شدم . ماری بزرگ و سیاه آهسته از پای احمد بالا می آمد . تقلا کردم خود را پیش بکشم اما نتوانستم . حتی نا نداشتم که رو به احمد بچرخم . نالیدم و دستم را بر شن ها کوفتم . اما احمد حرکتی نکرد . مار تا روی سینه اش بالا آمد . به زحمت دستم را پیش بردم و نوک انگشتانش را لمس کردم . تکانی خورد و چشمانش را باز کرد . درست در این لحضه مار سرش را بالا آورد . آماده می شد که روی صورت و گردن احمد بجهد و نیشش را فرو کند . احمد ناله ای کرد و وحشت زده و مبهوت بی حرکت بر جای ماند .
لحظه ای دیگر کار تمام می شد . نفسم را حبس کردم . ناگهان سایه ای روی سینۀ احمد افتاد . مار رو به سایه چرخید . انگار کسی بر او ضربه زد که سرش را پس کشید و بعد آرام از روی سینۀ احمد پایین خزید و دور شد.
نفس راحتی کشیدم . احمد چشمانش را بسته بود و دانه های درشت عرق بر صورتش نشسته بود . انگشتانش را فشردم و تازه متوجه سایۀ سوارانی شدم که بالای سر ما ایستاده بودند.
یکی از آن ها سپید پوش بود بر اسبی سفید و دیگری مردی چهارشانه و سبز پوش بود که
نیزه ای در دست داشت و اسبش سرخ بود . از اسب پایین آمدند مرد سفید پوش در چند قرمی ما فرشی پهن کرد و مرد دیگر سر عمامه اش را روی شانه انداخت و روبه روی ما نشست . چشمانم سیاهی رفت . صورتم را روی بازویم فشردم تا کمی حالم جا بیاید . زمزمۀ احمد را شنیدم که گفت : « نجات پیدا کردیم » .
به زحمت سر بلند کردم . مرد سفید پوش مردی میانسال و لاغراندام بود با سر و ریش خاکستری و ردایی ساده و سفید که پشت سر مرد جوان که به ما لبخند می زد ، ایستاده بود . دندان های مرد جوان ، سفید و درخشان بودند . با صدایی پر طنین گفت :

« عجب سر و صدایی راه انداخته بودید .
صحرا و آسمان از رسول الله گفتن شما به
لرزه در آمد. »
 

احمد گفت : « صدایمان خیلی هم بلند نبود . »
 
جوان گفت :

« هم بلند بود هم پرسوز »


مگر صدای ما چقدر بلند بوده که آن ها از فاصله های دور آن را شنیده اند ؟
 
جوان به احمد اشاره کرد و گفت :

« بیا پیش من احمد بن یاسر »

 
احمد با لکنت گفت : « بـــ...بله...چـ...چَشــم . » و زد توی سرش و آهسته گفت :

« این ملک الموت است که نام مرا می داند »

 
چشمانم از وحشت گرد شد . پرسیدم « چطور ؟ »
 
یادم افتاد که آن مار چگونه از برابر سوار گریخت . نالیدم :
« نرو! »
 
مرد گفت :

« نترس . از من به تو خیر می رسد نه شر . حالا بیا ! »

 
احمد نالید : « نمی توانم ، نا ندارم . »
نمی دانم از ضعف بود یا از ترس که آن طور بی جان افتاده بود و قدرت حرکت نداشت .
مرد گفت :

« می توانی . بیا ! تو دیگر برای خودت مردی شده ای . »

 
صدایش چنان نوازشگر و آرامش بخش بود که اگر مرا صدا می کرد ، حتی اگر جانم را می خواست ، تقدیمش می کردم . احمد سینه خیز خود را به سوی او کشاند . مرد جوان دستی به سر احمد کشید و بعد بازو ها و کمرش را لمس کرد و گفت :

« بلند شو! . »

 
احمد به آرامی بلند شد و روی زانو نشست . شانه هایش از خمیدگی درآمد و راست شد . ترسم ریخت . این چه ملک الموتی است که جان نمی گیرد و جان می دهد ؟
درست وقتی از ذهنم گذشت « پس من چی » مرد رو به من چرخید و صدایم کرد :

« محمود ! »


وبا دست اشاره کرد بیا . چهار دست و پا به سویش رفتم . دست سپیدش را پیش آورد . چشمانم را بستم تا نوازش دست اورا بر سر و شانه ها و بازوهایم احساس کنم که انگار موجی را بر تنم می دواند و مرا از نیرویی عجیب پر می کرد و چنان بوی خوشی برخاست که دلم می خواست همان طور شب ها و روزها به همان حال بمانم و نوازش آن دست و بوی خوش را احساس کنم . لالۀ گوشم را آرام گشید و گفت :

« حالا بلند شو !»




دو زانو نشستم و با چشمانی که به نیرویی عجیب روشن شده بود .
خیرۀ صورتی شدم که پوستش گندمگون بود و روی گونه هاش به سرخی می زد .پیشانی اش بلند ، موها و محاسنش سیاه بود ، آن قدر که سفیدی صورتش به چشم می آمد . ابروانش پیوسته بود و چشمانش مشکی و چنان گیرا کهنه می توانستی در آن خیره شوی نه از آن چشم برداری . روی گونه راستش خال سیاهی بود که به آن زیبایی ندیده بودم . احمد هم خیرۀ او بود . حسابی شیفته و مفتون شده بود . مرد گفت :

« محمود ! برو دوتا حنظل بیاور . »

 

 

رفتم و آوردم . جوان یکی از حنظل ها را در دستش چرخی داد و با فشار انگشتان دو نیمه کرد و نیمی را به من داد و گفت :

«بخور »
همه می دانند که حنظل چقدر بد طعم و تلخ است مِن و مِنی کردم و گفتم : « آخر »
با تحکم گفت :
«بخور»
 
بی اختیار حنظل را به دهان بردم . احمد آب دهانش را فرو داد و خود را کمی عقب کشید . حنظل چنان شیرین و خنک بود که به عمرم چنان میوه ای نخورده بودم . در یک چشم برهم زدن نیمۀ دیگر را بلعیدم . احمد گفت : « چطور بود ؟ »
گفتم : « عالی » و رو به مرد ادامه دادم : « دست شما درد نکنه عالی بود. »
مرد حنظل دیگر را دیگر را هم نیمه کرد و به احمد داد . فکر کردم اگر من هم مثل احمد حنظل خرده باشم که پس حسابی آبرویمان رفته است .
مرد جوان گفت :

« سیر شدید ؟ »



احمد دهانش را با آستینش پاک کرد و گفت : « حسابی ! سیر و سیراب.ست شما درد نکنه »
مرد دست بر زانو گذاشت و بلند شد . برخاستنش مثل حرکت ابر نرم و مواج بود . گفت :

« میروم و فردا همین موقع بر می گردم »

و سوار بر اسب سرخش شد که تا به حال چنین اسبی ندیده بودیم . مرد دیگر جلو دوید و نیزه را به دست مرد جوان داد و خودش نیز سوار اسب سفید شد . دویدم و گوشۀ ردای جوان را گرفتم و نالیدم : « آقا شما را به هر کس دوست دارید ، مارا به خانه مان برسانید .»
احمد هم دوید کنارم و گفت : « فقط راه را نشانمان بدهید... پدر و مادرمان دق می کنند .»
مرد به سرم دستی کشید و گفت :

«به وقتش می روید »

وبا نیزه خطی به دور ما کشید . به اسبش مهمیز زد و راه افتاد . احمد دنبالش دوید و فریاد زد : « آقا ! مارا اینجا تنها نگذارید . حیوانات درنده تکه تکه مان می کنند .»
قلبم لرزید . گفتم : « این از تشنه مردن بدتر است . » و به دنبال مرد دویدم تا باز لباسش را چنگ بزنم و استغاثه کنم ، اما او خیره نگاهمان کرد ، نگاهی آمرانه که بر جا میخکوبمان کرد. گفت :

« تا وقتی که از خط بیرون نیایید در امانید ، حالا برگرد »

گفتم : « چشم ! »
ترسیده بودم . در دل گفتم چطور آدمی است که هم مهرش به دلم افتاده است هم ازش میترسم. در روی دورترین تپه محو شدند. احمد مات و مبهوت بر جای مانده بود . گفتم : «عجب مردی . چه ابهتی ! »
احمد آه کشید و وسط دایره نشست . نمی توانم از مسیری که آن ها رفته بودند ، چشم بردارم. از آن احساس ضعف و بی حالی خبری نبود حتی دیگر ترسی هم از بیابان و حیوانات نداشتم دلم ارام گرفته بود
گفتم : « قربانِ دستش ، حالمان جا آمد »
خم شدم و بر ان شیار ظریف دست کشیدم . از به یاد آوردن آن دستان قوی و آن چشم های گیرا قلبم پر از شادی شد . کنار احمد نشستم و دستم را دور شانه اش حلقه کردم . گفتم : «خوشحال نیستی ؟ »
گفت :
« شاید آن مرد ، آدمیزاد نباشد . مثلا ملائک باشد یا .... چه می دانم ؟ »
 
گفتم :
« بعید هم نیست ، با آن صورت مثل ماه ، آن
دستان قـوی و آن بـوی بسـیار خـوش ......
شـانه هایش را دیدی ؟ اگر شانۀ من و تو را
کنار هم بگذارند بـاز هـم از او بـاریک تر
هستیم ».خندیدم و گفتم : « با آن حـنظل
خوردنمان ! »
 
احمد هم خندید . سرحال آمده بود . گفت : « شایده فرستادۀ رسول الله بود ! »
گفتم : « چقدر خود را به خدا نزدیک احساس  می کنم » . با شرمندگی از احمد پرسیدم :
« احمد تو نماز را کامل بلدی ؟ »
بر خلاف انتظارم تعجب نکرد . با محبت لبخند زد و گفت : « آب که نداریم ، باید تیمم کنیم»
تیمم کردیم و قامت بستیم . احمد بلند می خواند و من تکرار می کردم و اسم الله را آن طوری می گفتیم که باید . چون می دانستیم که خدا می شنود . خورشید در حال غروب بود . نورش دیگر آزار دهنده نبود .
تا شب یکسره ار آن جوان حرف زدیم ، از جوانی و زیبایی و مهربانی اش . وقتی حرفهایمان تمام می شد باز از نو شروع می کردیم .
اصلاً شب و بیابان و گرگ ها و حیوانات درنده را فراموش کرده بودیم . حتی در قید فردا و تشنگی ، گرسنگی و نگرانی خانواده هایمان نبودیم . آن شب با آن که ماه بدر نبود ، به راحتی می توانستیم همدیگر و دوروبرمان را ببینیم. روبه روی احمد نشسته بودم.دستانش رو دور زانو اش حلقه کرده بود و به آرامی تکان می خورد و حرف می زد که وقتی مرد را دیدم چه بگوییم ، چه کار کنیم و چه بپرسیم .
چشمم به پشت سر احمد افتاد و خشکم زد . به فاصله ای نچندان دور اشباح سیاهی حرکت می کردند . چشم هایشان می درخشید . از جا پریدم و گفتم :
« گرگ ! »
احمد هم بلند شد و کنارم ایستاد .
ترسان گفتم : « چی کار کنیم ؟ »
احمد گفت : « آرام باش  »
نمی توانستم آرام بمانم . ازآن اطمینان و شجاعت خبری نبود . فقط می خواستم از آن دندان های سفید که به سرعت نزدیک می شدند فرار کنم.
فریاد زدم : « بدو احمد الان می رسند . »
و خواستم بدوم ، اما احمد بازویم را گرفت و مرا به زور نشاند و گفت : « از جایت تکان نخور . مگر یادت رفته آن مرد چه گفت ؟ »
دت و پا زنان داد زدم : « ولم کن . بگذار بروم . الان تکه وپارمان می کنند . »
احمد شانه هایم را به شدت تکان داد و گفت : « دیوانه ! کجا می خواهی بروی ؟ دور و برت را نگاه کن ! »
راست می گفت . گرگ ها جلو تر آمده ، محاصره مان کرده بودند و با چشم های براق و ترسناک خیره مان بودند. حتی صدای غرغر و خرناسشان را هم می شنیدیم .
لرزش شدیدی به جانم افتاد و بغضی که داشت خفه ام می کرد ، به هق هق گریه ای شدید مبدل شد . بازوی احمد را چسبیده بودم و فکر می کردم خوب است اوب خفه ام کنند تا زود بمیرم و هیچ نفهمم . احمد ساکت بود و فقط می لرزید . بالاخره جسورترین گرگ ها جلو دوید . صورتم را بر شانۀ احمد فشردم و فریاد زدم : « نه ... نه ... »
هر لحظه منتظر پنجه ها و دندان های تیزی بودم که بر گوشت تنم فرو روند ، اما خبری نشد . احمد نفس حبس شده اش را بیرون داد و با لکنت گفت : « نـ..نگاه...کن »
چیزی که دیدم باورنکردنی نبود . گرگ ها حمله می کردند اما پوزشان از شیار نگذشته ، انگار دستی نامرئی پسشان می زد .
احمد خوشحال و ناباور پشت سر هم می گفت : « حالا دیدی ! حالا دیدی ! »
نشست و مرا هم نشاند . حالم جا آمده بود . وقتی قیافۀ بور شدۀ گرگ ها را می دیدم که چطور با حسرت بوی گوشت ما را به مشام می کشند ، کیفمان بیشتر شد .
گفتم : « عجب ماجرایی ! در یک قدمی گرگ ها باشی و ... »
احمد گفت : « این هم معجزه ای دیگر . حالا شک ندارم که آن مرد از دنیایی دیگر است . »
فکری به نظرم رسید
گفتم : « نکند او روح یکی از پیامبران است که از بهشت برای نجات ما آمده ؟ »
احمد شانه بالا انداخت و گفت : « هر چه بیشتر در موردش فکر کنیم گیج تر می شویم . فردا ازش میپرسیم . »
به گرگ ها اشاره کرد و گفت : « نگاه کن ! نا امید شده اند . »
گرگ ها نا امیدانه پوزه بر خاک می مالیدند و می رفتند . به پشت دراز کشیدم . احمد نیز . آسمان ستاره باران بود
گفتم :
« وقتی فکر می کنم که خدا چقدر نزدیک
است و چطور همۀ اعـمـال ما را مـی بیند،
آرام می شوم. »
 
 گفت : « اگر همیشه اینقدر نزدیک احساس شود ، هیچکس گناه نمی کند . »
شهابی فرو افتاد دلم گرفت .
گفتم : « می دانی احمد ، من تا به حال حتی نمی توانستم یک نماز کامل بخوانم . هیچ وقت آن طور که باید به یاد خدا نبوده ام اما او کمکم کرد .. او با فرستادن آن مرد کمکمان کرد.»
احمد گفت : « من هم اگر زور پدرم نبود نماز نمی خواندم . » و نیم خیز شد و ادامه داد :
« می آیی نماز بخوانیم ؟ »
هیچ پیشنهادی نمی توانست آنقدر خوشحالم کند . نماز خواندن زیر آن آسمان پر ستاره و با یاد خدایی که بسیار به ما نزدیک بود ، حال و هوای عجیبی داشت . بعد از نماز با خیالی آسوده از سرمای بیابان و حیوانات درنده خوابیدیم .
توی خواب احساس کردم کسی پایم را قلقلک می دهد .گفتم:« مادر،نکن هنوز خوابم می آید»  
غلتیدم و مادر را دیدم تشت پر از آبی را در دست گرفته تا روی اجاق بگذارد . من کنار اجاق خوابیده بودم . مادر تشت را روی سینه ام گذاشت . تقلا کردم که خود را نجات بدهم ، ام نتوانستم . به التماس افتادم ، اما مادر تشت  را فشار می داد.نفسم گرفت.صدایم در نمی آمد
ناگهان از خواب پریدم و صورت حمد را پیش رویم دیدم و خودش را که روی سینه ام افتاده بود . تا بخواهم اعتراض کنم احمد گفت :
« هیس ! آرام باش و تکان نخور . عقرب روی پایت است . »
گیج خواب بودم اما با شنیدن اسم عقرب به خود آمدم و نیم خیز شدم . یک پایم از شیار بیرون مانده بود و عقربی بزرگ و زرد روی پایم راه می رفت
احمد گفت : « تکان نخور . »
بلند شد و چفیه اش را لوله کرد و به عقرب زد . اما عقرب به بیرون شیار نیفتاد بلکه به چفیه چسبید . خودمان را کنار کشیدیم . عقرب حرکات عجیبی می کرد . به دور خود می چرخید . انگار درد می کشید . سرانجام خود را از شیار بیرون انداخت و دور شد
احمد گفت : « یادت باشد تا آمدن سرور نباید پایمان را از شیار بیرون بگذاریم . »
با تعجب پرسیدم : « سرور ؟ »
احمد خندید و گفت : « اسم برازنده ای نیست ؟ برای کسی که این طور ما را از سختی و بلا نجات داد ؟ »
خوشم آمد . چند بار نام سرور را تکرار کردم . واقعاً برزنده اش است . عجیب بود ، با آنکه می دانستیم حرارت آفتاب به شدت دیروز است ، اصلا احساس گرما و تشنگی نمی کردیم . حتی گرسنه مان هم نبود اما هرچه زمان می گذشت بی تابی مان بیشتر می شد که کی دوباره آن صورت و آن چشم ها را می بینیم . وقتی خورشید از وسط آسمان پایین آمد و رو به افق پیش رفت ، دلشورۀ عجیبی به من دست داد . نمی توانستم بنشینم یا مثل احمد بایستم و به افق خیره بشوم.
اگر سرور نیاید چه ؟
اگر فراموشمان کند ؟
یا نکند برای دوباره آمدنش باز باید استغاثه کنیم و دعا بخوانیم ؟ طاقت نیاوردم و گفتم : « اگر نیاید چه کار کنیم ؟ »
احمد متوجه منظورم نشد ، گفت : « تا زمانی که در این شیار باشیم در امن هستیم . بالاخره کسی از اینجا می گذرد . » و مغموم گفت : « اما خیلی بد می شود ، اگر دوباره نبینیمش .»
معترض گفتم : « منظور من همین است . حاضرم آن بوی خوش و آن صورت مهربان را یک بار دیگر ببینم و بمیرم . »
ناگهان غبار آمدنشان را از دور دیدیم . آنقدر نرم و سبک تاخت می کردند که به نظر می آمد هرگز به ما نمی رسند . احساس کردم قلبم از سینه ام بیرون می جهد . دست وپایم می لرزید و می دانستم احمد هم حال و روزی بهتر از من ندارد . در چنذ قدمی ما از اسب پیاده شدند . احمد جلو دوید و سلام کرد و من هم به خود آمدم و سلام کردم . مرد جوان انتهای دستار را از صورتش کنار زد . صورت چون ماهش پیدا شد . تبسمی کرد و جواب سلاممان را داد . جلوتر رفتم . احمد را دیدم که خم شد دستش را ببوسد اما سرور او را بلند کرد و دستی به سرش کشید . بی اختیار بو کشیدم و گفتم : « دلمان خیلی هوایتان را کرده بود . »
گفت :

 « می دانم ... شما دلتنگ خدا بودید که سر
نماز چنان ذکر می گفتید.اجازه بدهید من هم
نمازم را بخوانم تا بعد ... »




 
مردِ دیگر جانماز را پهن کرده بود . پارچه ای از جنس مخمل و به رنگ سیز و چنان چشمگیر که به عمرمان ندیده بودیم و عجیب اینکه آن جانماز برای بیش از دو نفر جا داشت.
مرد سپید پوش اذان می گفت و حی علی خیر العمل را با چنان تحکمی ادا کرد که احساس کردیم ما را هم به خواندن نماز دعوت می کند . گفتم : « منظورش این است که ما هم با آنها نماز بخوانیم ؟ »
احمد گفت : « منظورش هرچه باشد ، من نمازم را با آن ها می خوانم . »
به دست هایشان اشاره کردم و گفتم :
« نگاه کن ! آن ها شیعه هستند . »
 
دست هایشان هنگام نماز مثل شیعیان از بغل آویخته بود . احمد پس از مکثی طولانی شانه بالا انداخت که اهمیتی ندارد و پشت سر سرور قامت بست.من هم قامت بستم .بوی خوش چنان پراکنده بود که بی اختیار چشمانم را بستم و به کلمۀ کلمۀ نماز فکر کردم.برای
 اولین بار بدون کمترین مکث نمازم را کامل خواندم . آن نماز زیبا ترین و خالصانه ترین نمازی بود که در طول زندگی خوانده ام . حسرتش هنوز بر دلم است .
پس از نماز دو زانو در برابر سرور نشستیم . مرد دلنشین ترین تیسم ها را کرد و گفت :
« خوب ، مردان مؤمن ، شب را چطور گذراندید ؟ »
 
گفتم : « بسیار عالی . شیااری که کشیده اید معجزه است . »
احمد گفت : « خیلی راحت بودیم . حتی تشنه و گرسنه و گرما زده هم نشدیم . فقط خیلی دلتنگ شما بودیم . مطمئنم از احوال ما با خبر بودید . »
گفتم : « این معجزه های شما فقط از پیامبران بر می آید .. »
جوان پس از مکثی طولانی لبخند زد و گفت :
« شما که خوب می دانید پیامبری با رسالت
حضرت محمد مصطفی (ص) خاتمه یافت.
مردی که شما سرور لقبش داده اید ، پیامبر
نیست ، بلکه پیامبرزاده است . »
 
به پهلوی احمد زدم و گفتم : « دیدی ؟ می داند به او سرور لقب داده ایم . »
احمد پرسید : « نَسَبتان به کدام پیامبر می رسد ؟ »
لبخندی زد و گفت :
« به آقا و سرورمان محمد مصطفی که درود و
رحمت خدا بر اوست از ازل تا به ابد . »
 
پرسیدم : « پدرتان کیست ؟ »
گفت :
« حسن بن علی ! »
 
احمد با تعجب گفت : « امام شیعیان ! » و با دهانی باز به جوان خیره شد .
گفت : « اما شیعیان که می گویند پسر حسن بن علی از دیده ها غایب است ؟ »
جوان خدید و گفت :
« آیا این طور است ؟ آیا من از نظر شما غایبم یا به چشمتان می آیم ؟ »
 
اشک از چشمان احمد جاری شد و گفت : « پدرم اعتقاد شیعیان را به شما باور ندارد . » و محکم به زانوی خود زد و گریان گفت : « ای پدر ، کجایی که ببینی آن که به او بی اعتقادی پیش چشمان من است ؟ »
سرور دست روی شانۀ احمد گذاشت و با مهربانی گفت :
« اگر تو به آنچه می بینی شک نکنی ، پدرت
نیز به من ایمان خواهد آورد . »
 
احمد گریان گفت : « آقا چگونه شک کنم به آنچه می بینم ؟ اگر به آنچه خود هستم شک کنم، به آنچه شما هستید ، شک نمی کنم . »
من نیز گریان گفتم : « اگر احمد هم شک کند ، من شک نمی کنم . » و خم شدم و بر دستش بوسه زدم . دست به سرم کشید . در این نوازش مهری بود که من تا آن زمان بیهوده ، آن را در دستان پدر  و مادر جستجو کرده بودم .
گفت :
« نمی خواهید حنظل بخورید ؟ »
 
احمد گفت : « هرچه از شما برسد ، نیکوست »
سرور دو حنظلی را که مردِ همراهش به او داده بود ، در دست چرخاند و نیمه کرد و به ما داد و گفت :
« اینک من می روم ، اما خیالتان آسوده باشد.
تا ساعتی دیگر از اینجا نجات خواهید
یافت . »
 
حنظل را به دهان گذاشتم . با آن که شیرین و خنک بود ، اما مزه نمی داد ، چون فکر جدایی از او تلخ تر از طعم حنظلِ شیرین بود . گریان گفتم : « باز هم شما را خواهیم دید ؟ »
احمد روی پای او افتاد و گفت : « نمی شود ما را هم با خودتان ببرید ؟ »
سرور موی او را نوازش کرد و گفت :
« هر وقت مرا از ته دل بخوانید ، می بینید .
شما از من خواهید بود ، احمد زودتر و
محمود دیرتر . »
 
نرم و سبک برخاست . مرد سپید پوش نیز .
نالیدم :
« آقا ! »
خواستم پارچه مخمل را چنگ بزنم . اما پارچه ای نبود و تا سر بلند کنم آن ها سوار بر اسب بودند . احمد مبهوت ایستاده بود . مرد به خداحافظی دست بلند کرد و حرکت کرد . به دنبالش دوبدم و فریاد زدم :
« ما را فراموش نکنید . »
نگاهشان کردم تا آخرین تپه محو شدند .
بخش سوم
 
...... ادامه داستان :
ما مرده هایی بودیم که زنده شدیم . این را پیرمرد خارکنی گفت که ما رو پیدا کرد . دست از کار کشید تا ما را به خانواده مان برساند تا به قول خودش با مژدگانی ای که می گیرد ، یک سور و سات حسابی راه بیندازد . نمی توانستم از آن جا دل بکنیم . وقتی احمد قسمتی از شیار را که پاک شده بود ، با دست عمیق کرد ، غم عالم به دلم ریخت . شاید این شیار خاصیتش را برای گمشدگان دشت حفظ کند . خم شدم و به رسم خداحافظی شیار را بوسیدم و دانبال خارکن راه افتادیم . حالا که پیدا شده بودیم ، جای آنکه خوشحال باشیم ، دلتنگ گم شده ای بودیم که بر آن تپه ای که از آن دور می شدیم ، محو شده بود .
 
 
بخش چهارم
 
مادر آب انار را به سوی پدر دراز کرد که مدام به پشت دستش می زد و نچ نچ می کرد و آه می کشید . مادر گفت : « بچه ام بس که آفتاب به مغزش خورده ، عقلش را از دست داده . »
بابا آب انار را گرفت و گفت : « بعید هم نیست . مگر سلیم نبود که در تیغ آفتاب عقلش را از دست داده و چه حرف ها که نمی زد . » و آب انار را دم دهانم گرفت و گفت : « بخور پسرم گرما زده شده ای و هذیان می گویی . »
حکیم از خواندن کتاب پوست بزرگش فارغ شد . کنج لب هایش را پایین کشیده بود و ابروانش را بالا برده بود
دست دراز کرد و پلک زیر چشم راستم را پایین کشید و گفت : « این حرف ها خاصیت سن است . قبل از بلوغ ، همه شان دچار توهم و خیالبافی می شوند . می خواهند خودنمایی کنند . خودشان را به بی عقلی
می زنند تا جلب ترحم کنند ...
گفتی در صحرا چه خوردید ؟
گفتم : « حنظل » و خواستم بگویم که از معجزۀ دست سرور چفدر شیرین و گوارا شده بود که حکیم مهلت نداد و گفت : « دیگر بدتر ، نشنیده اید زهر حنظل چطور عقل را زایل می کند ؟ »
مادر به سر زد و نالید : « نادر برایت بمیرد که گرسنگی و تشنگی کشیدی. »
گفتم : « اتفاقا برعکس ، خاصیت حنظلی که سرور به خودمان داد ، نه گرسنگی کشیده ایم و نه تشنگی. تازه خیلی هم ... »
پدر حرفم را برید و گفت : « نمی خواهم این مزخرفات را بشنوم . » و رو به حکیم ادامه داد : « رحم کنید . پسرم دارد از دست می رود »
حکیم کیسۀ کوچکی را از جیب درآورد و به پدر داد و گفت : « این دارو بد بوست و بد طعم ، اما خاصیتش حرف ندارد . هم زهر حنظل را می بُرد و هم دیوانگی را از سرش می پراند . »
خواستم اعتراض کنم که من دیوانه نیستم و هرچه دیدم و گفتم راست است ، اما ترسیدم برای پرحرفی ام دارویی دیگر اضافه کند.
با رفتن حکیم ، پدر بر خلاف تصورم با خشونتی عجیب که در چشمان و لحن صدایش موج مبی زد ، به رویم خم شد و گفت : « ترجیح می دادم بمیری تا آن که بگویند دیوانه شده ای . پس دست از این مسخره بازی ها بردار و دیگر مزخرف نگو . »
خواستم اعتراض کنم ، اما پدر دست دست بالا آورد و گفت : « حرف نزن . اگر هم بر فرض محال آن چه گفتی درست باشد ، نمی خواهم کلمه ای در موردش با کسی حرف بزنی . نمی خواهم فکر کنند که از مذهب خارج شده ای . خدا شاهد است اگر باز هم حرف آن سرور را بزنی ، در همان صحرا به چهار میخ میکشم تا در تیغ آفتاب بریان شوی . اگر یک بار دیگر با این اجمد سلام و علیک کنی،قلم پایت را می شکنم . فهمیدی!»
چنان فریادی توی صورتم کشید و نفسش چنان داغ و آتشین بود که بی اختیار سر به تسلیم تکان دادم و به مادر نگاه کردم بلکه میانجی شود اما اخم و خشونت چشم های او دست کمی  از چشم های پدر نداشت .
مگر می توانستم احمد را نبینم و از حال و روزش با خبر نشوم !؟ بخصوص پچ پچ همسایه ها کلافه ام میکرد. که احمد و محمود مجنون شده اند و
/ 12 نظر / 292 بازدید
نمایش نظرات قبلی
احمد

وبلاگ خوبی داری.ایشالا موفق باشی

پریسا

بدو که آپدیت کردم هوارتا. یادت نره بیای[قلب]

Mehdi

سلام,وبلاگ قشنگی داری خوشم اومد. اگه به بازی علاقه داری به من هم سر بزن

پریسا

بازم سلام,خواهش میکنم شما بیاید منم هم سر می زنم به تون. راستی وبلاگت هم خیلی قشنگه

Socks

سلام دوست عزیز, درصورتی که نیاز به اکانت ساکس داری آی دی زیر تماس بگیرید. mehtism@yahoo.com فقط 2 هزار تومان

پریسا

سلام به دوست خوبم.منم اومدم سر زدم. حتما بیا که کلی مطلب آپدیت کردم

پریسا

سلام, یارانه های عید هم اعلام شد,خبرهای جدید رو می تونی توی سایتم بخونی. راستی عید شما هم مبارک پیشاپیش

پریسا

دآیا می دانستید که سایت من به روز ترین سایت ایران است[لبخند]. بازم سر زدم بدو بیا

پریسا

خیلی خیلی خیلی خیلی ازت ممنونم که بهم سر زدی. اما به حضور سبزتان بازم نیازمندیم. بدو که کلی مطلب جدید دارم

یه منتظر که ارزو می کنه منفعل نباشه

بسم رب المهدی ارواحنا الفداه سلام بر مهدی فاطمه سلام بر منتظران حضرتش فکر می کنید بتونيد روزي يك ربع ساعت به نيت همراهي با امام زمان(عج) با كتاب خدا مانوس باشيد؟ مي تونيد بين كارهاي روزمره براي خواندن قرآن پانزده دقيقه وقت بزاريد؟ «طرح ۱۲۰ روز انس با قرآن کریم تا روز میلاد مهدی موعود (عج) نذر مهدی موعود(عج)» نیت: شادی دل مولا و تعجیل در ظهورش و آماده شدن دل هامان و لایق شدنمان برای ظهور امسال سال نهم اجرای این طرح هست و کافیه بتونید روزی یک ربع برای خلوت بین خدا و خود وقت بزارید این انس 120 روزه با کتاب آسمانیمون به نیت امام زمانمان با اینکه روزانه وقت زیادی نمی گیره اما هزاران برکت زیبا به همراه داره برای اطلاع از جزئیات بیشتر این طرح و چگونگی ثبت نام به وبلاگ در محضر نور مراجعه کنید http://dar-mahzare-noor.blogfa.com/ شما در دوره های قبل خادم افتخاری این طرح قرآنی بودید فکر می کنید در این دوره برای چند نفر در نت و خارج از نت می توانید واسطه ی نور باشید؟ التماس دعای فرج به امید ظهور